گفتمان جهانی مسلمانان
 

 
 

مقالات

نویسنده : محمدرضا تاجیک
علم در میان مسلمانان (2) [Article_Image]
آيا با اين وصفي كه از فرا-گفتمان رفت، مي توان سيادت آن را در ايران امروز (و يا ايران بعد از انقلاب) مفروض گرفت و در پرتو آن به آسیب شناسی علوم انسانی پرداخت؟ بحث خود را با اين پاسخ (مفروض) ادامه می دهیم كه “به رغم يافتن ردپا و آثار چنين فرا-كفتماني در فضاي معرفتي ايران بعد از انقلاب، اولا، نمي توان حكم به “تسلط و سيادت“ آن كرد، ثانيا، نمي توان نوعي رابطه ي اينهماني ميان گفتمان مسلط در اين دوران، با فرا-گفتماني كه تصوير شد، قائل شد (به بيان ديگر، به رغم وجود جغرافياي مشترك معرفتي ميان اين دو، نمي توان از جغرافياي متمايز آنان غفلت ورزيد)، و ثالثا، نمي توان در گستره ي آن رابطه ي ميان فراگفتمان دين ايدئولوژيك و علوم انسانی را، صرفا يك رابطه يك سويه تحليل نمود.
در اين دوران، از یک سو، شاهد رشد تمايلات دين شناختي (پژوهي) نظري و علمي هستيم. اين دين پژوهي، از آنجا كه مبتني بر تحقيق و تفحصي علمي بوده است، موضوع نقد و تحليل و تغيير نيز بوده است. اين گرايش، بسترساز ترويج فهم همدلانه به جاي فهم خاص از دين شد، بلکه نگرش خود انتقادي نسبت به پيشينه ديني را جايگزين نگرش خود تائيدي/تاكيدي نمود، و موجب بسط رويكردهاي علمي در اين حوزه شد، و از جانب دیگر، به رغم این تحول میمون، کماکان شاهد گسترش سایه ی سنگین نوعی قرائت فرا-گفتمانی و ایدئولوژیک در عرصه تولید علم و دانش هستیم.
افزون بر این، شاهد تولید و بازتولید اعتشاش و آشوب نظری از نوع دیگر، در فضای این فراگفتمان هستیم. نخبگان گفتمان سازِ اين دوران، چندان قادر به مفصل بندي يك دستگاه نظري راهنماي عمل و يا يك گفتمان هژمونيك (منطبق با شرايط متحول و پيچيده زمانه) نبوده، و بالمآل، كم تر در پاسخگويي بهنگام و مناسب به نيازهاي نظري و معرفتي آحاد جامعه خود موفق گشته اند. هر جا كه دستگاه نظري آنان از تحليل و تدبير شرايط “حال“ قاصر مانده، گذشته هاي دور و آينده هاي دست نايافتني را به كمك طلبيده اند. گاهي نيز طمع در ميوه هاي باغ معرفتي و نظري ديگران كرده و با وصله و پينه و مصادره به مطلوب كردن ساحت ها و افق هاي مختلف (و گاه ناهمخوان) نظري، سعي كرده اند از قافله تقرير كنندگان دستگاه هاي نظري جديد عقب نمانند. عده ای همچون ابوحامد غزالی، مدعی می شوند که روابط قدرت گشاینده فضایی از عمل و اقدام علمی و افشاگر حقایق هستند، و برخی دیگر همچون جاحظ، بر این اعتقاد می شوند که عقل و معرفت به نیازهای بشر متصل، بلکه تابعی از قدرت و استطاعت هستند.
نظام مستقر، كماكان نتوانسته حكومت ديني را تئوريزه نمايد و هنوز نتوانسته تعريفي شفاف از يك حكومت ديني به دست دهد. از این رو، كماكان، بسياري از اصحاب نظر و عمل در این دوران، در فضايي آكنده و مملو از بازي هاي گفتماني گونه گون و متخالف و متضاد سرگردان هستند؛ كماكان، تعريفي كاربردي و راهبردي از اصطلاحاتي نظير “سياست ديني“، “اقتصاد ديني“، “قدرت اخلاقي“، “روابط بين الملل اسلامي“، روان شناسي اسلامي“، “جامعه شناسي اسلامي“ و در يك كلام، “علوم انساني اسلامي“ ارائه نشده است؛ كماكان، تكليف خود و جامعه را نسبت به رابطه ميان عقل و شرع، واقعيت و حقيقت، امر قدسي و امر غير قدسي، علوم بشري و علوم ديني و… مشخص نكرده اند؛ و كماكان نتوانسته اند به پاراديم مسلط علمي در چارچوب آموزه هاي ديني دست يابند.
در این شرايط كدر، برخی از تدبيرپردازان جامعه، نه تنها در فراهم آوردن شرايط و بستر روحي و رواني جذب و فعال كردن اندیشمندان و توليدگنندگان علوم انسانی موفق نبوده اند، بلكه روح ثبات و آرامش و امنيت فضاي علمي-تحقيقي را نيز از آن ربوده اند. بسياري تلاش كرده اند كه علم و عالم را به رنگ خود درآورند، نه خود را با مقتضيات مشروع و مقبول آن انطباق دهند. با يك دست این پژوهشگران و انديشمندان را به پيش مي خوانند، اما با چندين دست آنان را به پس مي رانند. بسيار از شان و منزلت آنان سخن مي گويند، اما از فراهم آوردن تمهيدات و نيازهاي اوليه آنان نيز دريغ مي ورزند. به هيچ عالم و محقق علوم انسانی اجازه ورود به حريم خود را نمي دهند، اما خود به سهولت به حريم آنان تجاوز مي كنند و حرمت هاي علمي و پژوهشي آنان را مي شكنند و تابوهاي علمي آنان را سرنگون مي كنند.
به عنوان كلام آخر، بايد بگويم كه به رغم تمامي گشايش هايي كه در عرصه توليد علم و دانش بعد از انقلاب ايجاد شده است، كماكان قدرت سياسي و قدرت ناشي از برخي گفتمان هاي تمامت گرا، انسداد طلب و تقليل گرا، سايه سنگين خود را بر كنشي به نام “توليد علم“ در جامعه امروز ما افكنده است. این شرایط، برخی را با این آموخته و آموزه عبدالجواد ياسين هم داستان کرده است كه قدرت در تاريخ اسلامي و تاريخ در عقل مسلمانان دخالت و تاثير داشته و عقلانيت خود مسلمانان را اسير خود كرده است. بدين صورت كه كنش قدرت در تاريخ باعث ايجاد تاريخ سلطه و كنش تاريخ در عقل باعث ايجاد سلطه تاريخ شد. به طوري كه در تاريخ سلطه، عقل فرد مسلمان دچار خضوع و اطاعت كامل در برابر حكومت ها شد و در سلطه تاريخ اين عقل وارث ميراث گذشته تاريخي بر خود شد (عبدالجواد ياسين، السطه في الاسلام). اما بی تردید، این تمام داستان نیست. نیمه دیگر این داستان حکایت از تاثیر علوم انسانی، در روابط و فناوری های قدرت مسلط در جامعه امروز ایرانی دارد.
بدین ترتیب، در دوران پسا-انقلاب، علم انسانی، به مثابه علمی که «با مسائل اعتقادی و با شناخت حقیقت انسان سروکار دارد و محورش را وجود انسان، کمال نهایی او و راه رسیدن به آن تشکیل می دهد»، با دین و یا بهتر بگوییم، یا دین ایدئولوژیک رابطه ای تفکیک تاپذیر و اینهمان پیدا می کند. به بیان ازعندی:
این نگرش دقیقا در مقابل نظرات غالب جامعه شناسان و علمای علوم سیاسی رئالیستی قرار گرفته است. اسلام برخلاف نیکولا ماکیاولی بنیانگذار علم سیاست، که سیاست را به مثابه علمی مستقل از مذاهب و اخلاقیات به کار می برد، سیاست را عین دیانت می داند؛ پس کافی است برای آموزش سیاست، اصول و فروع دین را آموخت. علاوه بر این، مبنای داوری علم سیاست غربی میزان شایستگی در مطابقت وسیله با هدف سیاستمدار است و لذا نمی توان رفتار و کردار یک سیاستمدار را از نظر اصول شرافتمندانه مورد ارزیابی قرار داد. از نظر اسلام، سیاستمداری عبارت است از تلاش سیاستمدار در ارشاد و هدایت مردم به راهی که هم دنیا و هم آخرت موجب رهایی و نجاتشان شود. بدین ترتیب، سیاست به معنی کشورداری تلقی می شود و آن عبارت است از: «تدبیر و تنظیم برنامه زندگی و معیشت و اقتصاد مردم بر اساس قسط و عدالت ... و سیاستمدار کسی است که در جهت ارشاد و نجات دنیوی و احروی مردم کوشا باشد و بر اساس شیوه های عدل و قسط تدبیر معاش کند؛ یعنی نظام اقتصادی عادلانه را مستقر کند یا در این راه بکوشد».
انقلاب دینی 57، با داعیه ی بازگرداندن دین به عرصه ي حیات اجتماعی و سیاسی و جهت گیری مقابله با فرهنگ غربی و اتکا به فرهنگ خودی و اسلامی شکل گرفت. گفتمان دینی-انقلابی مسلط بر دوران بعد از انقلاب، بر اساس همین دقایق و سویه ها، به گونه ای پنهان و آشکار فرهنگ دانشگاهی را به چالش طلبید، و تلاش کرد آستر و روکش خود را بر تمامی عرصه ها و پهنه های فرهنگی و علمی، خصوصا علوم انسانی بیندازد.
این اقدام، یعنی غیرعرفی کردن و فراهم آوردن زمینه ي حضور دین در عرصه هایی که در اختیار حکومت بود، از جمله آموزش و پرورش و رسانه ها، رابطه ی دانشگاه و مجیط بیرونی را وارد مرحله ی جدیدی از چالش کرد. انقلاب فرهنگی جدی ترین تلاش جکومت برای تغییر فرهنگ، ارزش ها و هنجارهای دانشگاهی و تغییر نیروهای درونی آن بود. تعطیلی دانشگاه، اداره ی دانشگاه ها با ترکیبی از استاد-دانشجو-کارمند، تاسیس جهاد دانشگاهی، وحدت حوزه و دانشگاه و تلاش هایی که به منظور اسلامی کردن علوم انسانی انجام شد، از جمله نشست های مشترک استادان دانشگاه و حوزه، و طرح مباحث درباره ی روش های تعلیم و تربيت حوزوی، شکل گیری نهاد گزینش در انتخاب استادان و تکیه بر تعهد در مقابل تخصص در انتخاب مدیران و مسولان دانشگاهی، تغییراتی که برای تقویت نظارت دولت و نیروهای متعلق به انقلاب در نظام مدیریتی دانشگاه ها پدید آمد، اضافه شدن دروس دینی (معارف و...) به مجموعه واحدهای دانشجویی و کارمندی از جمله انجمن ها و قدرت آنها در عرصه ی حیات دانشگاهی، تقویت نهاد مسجد، شکل گیری نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه ها و قانونمند شدن آن در سال های اخیر، شکل گیری نهاد بسیج دانشجویی، دارالقرآن و دارالصلاه و ...، الزام استادان به رعایت ارزش ها و هنجارهای دینی در محیط دانشگاه (در جریان اسلامی شدن دانشگاه ها)، از جمله آثار فعالیت های بعد از انقلاب بوده که با عرصه ی ارزش ها و هنجارها سروکار داشته و دارد.

منبع:
پایان مطلب
صفحه اصلی مقالات

مقالات به تفکیک نویسنده

نقدی برساختار نظام سیاسی در افغانستان
مجیب الرحمان رحیمی
برتری امت اسلام در دنيا و آخرت
عبدالله عبدالرحيم‌ عبدالله
چند جهانی شدن
ساموئل هانتینگتون
دین و فرآیند جهانی شدن
مهدی نکویی سامانی
راهنماي عملي فاينانس اسلامي
شهيد ابراهيم
بازگشت به صفحه اصلی
var gaJsHost = (("https:" == document.location.protocol) ? "https://ssl." : "http://www."); document.write(unescape("%3Cscript src='" + gaJsHost + "google-analytics.com/ga.js' type='text/javascript'%3E%3C/script%3E"));